برای فرامرز حجازی عزیز...
حال و روز مرا نمی دانی بیدلم در هوای بارانی
این اواخر تو را که می دیدم در گذار از مسیر بحرانی
بی رمق، بی نشاط، بی آواز خسته، خاموش، رو به ویرانی
ناگهان بر سرم فرو می ریخت آسمان آسمان پریشانی
شاخه های دعای دور و برت تشنه ی بارش و فراوانی
هرکسی، هرچقدر هم دلسنگ بیقرار تو بود پنهانی
سنگ حتی تو را دعا می کرد: ای خدا! سرو، سرو و عریانی؟
این چه تقدیر خانمان سوزی ست شهر آرام و باغ طوفانی؟
ای خدا! آفتاب را بفرست سردم است این سر زمستانی
شانزده بهار با تو چه زود بی تو یک لحظه نیز طولانی
جانگداز است دیدن نقش ات روی دیوارهای سیمانی
دوستت دارم ای همیشه عزیز! در فراسوی مرز جسمانی
پی نوشت: ملیحه اینجا برایش می نویسد. برای شیرآهنکوه مردی که دل کبوتر داشت.