شوق شکار...

مثل پلنگ در شب من پا گذاشتی

شوق شکار را به تماشا گذاشتی

عطرت به بادها هیجان داد و تازگی

وقتی که پا به خلوت صحرا گذاشتی

در گیر و دار چشم تو بودند و گم شدند

ماه و ستاره‌ها، همه را جا گذاشتی

با آفتاب وعده‌ی دیدار داشتی

لب تشنه‌اش میانه‌ی دریا گذاشتی

آماده بود از تو بمیرد،‌ نخواستی

با این حساب، طاقچه بالا گذاشتی

شب همچنان شب است و عطش زاست آسمان

تا داغ روی دست تمنا گذاشتی

نزدیک صبح شد، قرق آسمان شکست

خواندی مرا و بر شب من پا گذاشتی

/ 42 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید نقوی

سلام عزیز دل. با کار تازه ای به روزم. نگاهی بنداز... [گل]

محمدقائدی

حتمن تو باید یک کلاس اولی باشى تا پشت یک میز شکسته صندلى باشى! به روزم نمی آیی؟!

سکوت

سلام دوست من زیبا بود با افتخار منتظر نظرات شما هستم

رهگذر

به جای این دلقک بازیها بیا اینجا ببین دنیا دست کیه. دو روز دیگه از قافله عقب افتادی نگی کسی به من نگفت. دنیا جای بازیگوشی نیست عزیز دل. کارهای مهمتری هم وجود داره http://u313.blogfa.com/

نرگس

خيلي لطيف و دلنشين گفتيد[چشمک]

امید نقوی

جهان! برای شبی بی خیال ما طی کن جوان! به شیشه‌ی قلیانمان شراب بریز... سلام شاعر. به روزم و منتظر خوانش و نظرت. [گل]

م.ر

مثل پلنگ در شب من پا گذاشتی شوق شکار را به تماشا گذاشتی [بغل] خیلی قشنگ گفتید.